تبليغاتX
*** یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) ***
*** یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) ***
شنبه ششم اسفند 1384
قصه سهل ساعدی



        ** قـم يا اهل الکوفه، من عابدينم **
                   **
وصيّ مصطفي(ص)، سلطان دينم
**
                                 **
عـازم به شـامـم ... باشد پيامم
**

  **ياصاحب الزمان عجل ظهورک**

                                 ** من وارث حسين(ع)،خون خدايم **
                   **
جرعه نوش جام، قـالوا بلي يم
**
         **
به شور و شينم ... پور حسينم
**

  **ياصاحب الزمان عجل ظهورک**

 


«آوردن اهل بیت شهیدکربلاء رابا سرهای شهداء(علیهم السلام)بشهر شام»

سیدبن طاووس حدیث میکند که:چون اهل بیت رسول خدا(صلوات الله علیهم اجمعین) را در همه امصار و بلدان بتاختند و سر مقدس حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) را مورد دیدارها ساختند تا وقتی که نزدیک به دمشق شدند.حضرت ام کلثوم(علیهاالسلام) شمربن ذی الجوشن(لعنة الله علیه) را طلب نمود و فرمود مرا با تو حاجتی است.گفت حاجت چیست؟ فرمود: اینک شهر دمشق است،ما را از دروازه ای داخل کن که مردمان کمتر نگران ما شوند و سرهای شهداء(علیهم السلام) را از برای اشتغال تماشاییان از پیش روی ما برافرازیید تا مردمان به نگریستن ما نپردازند. شمر(لعنة الله علیه) که خمیر مایه شرارت بود و جبلتش منشور شقاوت داشت چون تمنای حضرت ام کلثوم(علیهاالسلام) بدانست،یکباره برخلاف مراد او میان بست.فرمان داد تا سرهای مقدس شهداء(علیهم السلام) را در میان محمل نسوان بازدارند و ایشان را از دروازه ساعات که انجمن رعیت و رعات است درآورند تا مردمان از نظاره ایشان سیر و سیراب شوند و آن راه نیز تا دارالامه یزید(لعنة الله علیه) دورترین راه ها بود.لا جرم اهل بیت(علیهم السلام) را بدین صفت کوچ دادند تا در باب مسجد جامع که جای باز داشت اسیران است،بازداشتند.

مردی از مشایخ شام چون ایشان را دیدار کرد از اسرای کفار دانست و گفت سپاس خدای را که کشت شما را و هلاک ساخت شما را و فتنه از بن برکند و از سب و شتم و فحش هیچ فرو نگذاشت،چون خاموش شد حضرت سیدالساجدین امام زین العابدین(علیه السلام) به سخن آمد و فرمود: ای شیخ آیا کتاب خدا را تلاوت کرده ای؟ گفت: قرائت کرده ام. فرمود: این آیه مبارکه را قرائت نمودی « قل لا أسئلکم علیه اجرا الا المودة في القربي ». عرض کرد: قرائت کرده ام. امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود: بدین آیت گذشته باشی. « وآت ذالقربی حقه ». عرض کرد: خواندم. امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود: این ایه را تلاوت کرده ای؟ « انا یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا ». عرض کرد: خوانده ام.

حضرت سیدالساجدین امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود: ای شیخ این آیات در حق ما نازل شده،مائیم ذی القربی ، مائیم آن اهل بیت که خداوند از آلایشی پاک و پاکیزه فرموده. شیخ شامی چون این کلمات بشنید دست به سوی آسمان بلند کرد و سه مرتبه عرض کرد: خدایا از در توبه و عنابت بیرون شدم. عرض کرد: الهی بیزارم از دشمنان حضرت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) و کشندگان اهل بیت ایشان. همانا چند که قرائت قرآن کردم به معنی این کلمات پی نبردم.آنگاه عرض کرد یابن رسول الله! آیا توبه من پذیرفته است؟ حضرت سیدالساجدین امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود: اگر توبه کنی خداوند میپذیرد و تو با ما خواهی بود. مرد شامی عرض کرد تائبم. چون این خبر به یزید(لعنة الله علیه) فرمان داد تا او را قتل رسانیدند.

 


« قصه سهل ساعدی با اهل بیت شهید کربلاء »

صاحب مناقب به اسناد خویش از سهل بن سعد ساعدی حدیث میکند که گفت:به حاجتی سفر بیت المقدس کردم و از آنجا به شهر شام رفتم.شهری دیدم با فراوانی آبها و خرمی گیاه و اشجار درهم رفته و بساتین پذیرفته، کوی و بازار را آسمانه و جدار به دیباهای زرتار و پرده های زرنگا محفوف و ملحوف و زنان مغنیه بی پرده به نواختن طبول و دفوف مشغول. مرا شگفت آمد. که این فرحت و سرور چیست. مردم چرا چنین شاد و شادمانند. به مردی گفتم مگر اهل شام را امروز عیدی ست که تا کنون ما را آگهی نرسیده و ندانسته ایم. گفتند: ای شیخ مگر تو مردی اعرابی بوده و از اقصای بادیه رسیده ای؟ گفتم: لاولله. من سهل بن سعد ساعدی صاحب رسول خدایم. گفتند ای سهل! تو را شگفتی در نمیبرد که آسمان خون نمی بارد و زمین اهلش را فرو نمی برد. گفتم از برای چه؟ گفتند: امروز سر حسین بن علی بن ابی طالب(علیهم السلام) را از ارض عراق به درگاه یزید(لعنة الله علیه) هدیه می آورند. سهل ساعدی گفت: واعجبا! سر حسین(علیه السلام) را به نزد یزید(لعنة الله علیه) هدیه میبرند و مردم شاد و فرحان میگردند. از کدام دروازه داخل می نمایند؟ به دروازه ساعات اشارت کردند.

در این سخن بودیم که رایات فراوان پدیدار شد و سرهای مقدس شهداء(علیهم السلام) را بر سنان نیزه ها نصب داده از پی یکدیگر حمل میدادند و سر مقدس و منور حضرت امام حسین(علیه السلام) را که شبیه ترین خلق به رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم) بود برفراز رایتی منصوب نموده بودند و از قفای آن رایت، دختری بر شتری بی وطا و محمل سوار بود. من به نزد او شتافتم و گفتم کیستی؟ گفت من سکینه دختر حسین(علیه السلام). عرض کردم : من سهل بن سعد از اصحاب جد توام. اگر درخور من خدمتی است فرمان کن تا فرمان پذیر شوم. فرمود: اگر توانی حامل این سر مبارک را دورتر از ما حمل دهند تا مردمان به نظاره آن سر مطهر پردازند و کمتر به حرم رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم) نظر اندازند.

سهل ساعدی میگوید: حامل آن سر مبارک گفتم:توانی در بهای اسعاف حاجت من چهل دینار زر سرخ از من مأخوذ داری؟ گفت:حاجت چیست. گفتم: این سر مبارک را از پیش روی حرم قدری دورتر حمل بده.این سخن را از من پذیرفت و زر را گرفت و جلوتر رفت.

سهل بن سعد گوید: گاهی که سر مبارک حضرت امام حسین(علیه السلام) را در شهر دمشق حمل میدادند، پنج تن از زنان شام را نگریستم که از برای تماشا از دریچه قصر بلند برآمده بودند و در میان ایشان پیرزنی فرتوت و پشت خمیده بود. چون سرمقدس و منور حضرت امام حسین(علیه السلام) را از برابر آن دریچه میگذرانیدند، آن عجوز با پشت خمیده برخاست و سنگی بدست کرده و بر آن سر همایون افکند. چنان که به ثنایای مبارکش آمد. چون این بدیدم از آن ملعونه دست برداشتم و گفتم بارخدایا هلاک کن این پیره زن و آن زنهایی که با آنها هستند بحق محمد و آل محمد(صلوات الله علیهم اجمعین) . هنوز این کلام را تمام نیاورده بودم که آن دریچه فرود آمد و آن ملعونه و آنان که با وی بودند به زیر سنگ و خاک هلاک شدند. (۱)

 

(۱) کتاب شهید کربلاء،ص۲۷۸-۲۸۱.

       

+ 15:36 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)