تبليغاتX
*** یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) ***
*** یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) ***
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384
«اهلبیت شهیدکربلاء از کوفه تا شام (1)»


 «
خط سیر اهل بیت شهید کربلاء از کوفه تا شام(۱)»

پس از توقف اسراء درکوفه و گزارش ابن زیاد به یزید(لعنة الله علیهما) و فرمان حرکت دادن اسراء به شام،اسباب سفر شام را تهیه دیدند و از راه موصل بطرف شام حرکت کردند.ابن زیاد(لعنة الله علیه)؛ زجربن قیس، محض بن ابی ثعلبه و شمربن ذی الجوشن(لعنة الله علیهم اجمعین) را مأمور نمود که با پنج هزار سوار، اسراء و سرها را به شام برند.روز اول ماه صفر بود که اسراء به شام وارد شدند.

 

۱ـ کنار شطّ فرات: شمر(لعنة الله علیه) رئیس قافله بود.حضرت امام سجاد(علیه السلام) را به غل و زنجیر، به شتر بستند و کودکان را با خفت و خواری روی کجاوه های بی روپوش زنان نشانده و سرهای بریده را بر نیزه ها حرکت نمودند.چون مقداری راه رفتند کنار شط فرات منزل کردند و سرها را پای دیوار خرابه ای گذاشتند و نشستند به قمار و لهو و لعب و شرب خمر. در این بین دیدند دستی از بالای سر مبارک سیدالشهداء(علیه السلام) ظاهر شد و با قلم خونین بر دیوار نوشت:

        ** اترجوا امة قتلت حسینا شفاعة جده یوم الحساب **

آنها برخاستند آن دست را بگیرند،کسی را نیافتند.باز نشستند مشغول قمار شدند.آن دست ظاهر شد و این شعر به رنگ خون نوشت:

     ** فلا والله لیس لهم شفیع و هم یوم القیامة في العذاب **

دویدند دست را بگیرند که ناپدید شد،باز به عیش خود مشغول شدند که این ابیات از هاتفی شنیدند:

 ** ماذا تـقولون اذ قال النبي (ص) لکم ماذا فعلتم و انتم آخـر الامـم **
           **
بعترتی و باهلی عند مفتقدی منهم اساری ومنهم صرخوابدمی **

 


۲ـ تکریت:
منزل دوم تکریت بود و در نزدیکی این منزل چند نفر را فرستادند به شهر که خبر دهند تا از آنها استقبال کنند.اهل شهر تکریت به استقبال اسرای کربلاء آمدند و جمعی از نصاری در آن شهر بودند،گفتند چه خبر است؟ اینها چه کسانی هستند؟ گفتند: سر مقدس امام حسین
(علیه السلام) را با اسرای او می آورند. پرسیدند کدام حسین(علیه السلام)؟ گفتند: پسر فاطمه(علیها السلام) دخترزاده پیغمبر آخرالزمان(صلی الله علیه وآله وسلم). نصاری گفتند: اف بر روی شما مردم باد که پسر پیغمبر را کشتید و برگشتند بکنایس خود و ناقوس زدند و به گریه پرداختند و عرض کردند ما از این عمل بیزاریم و آنها را سرزنش کردن.

 


۳ـ
 وادی نخله: از تکریت کوچ کرده به وادی نخله رسیدند.آنجا صدای ضجه و نوحه بسیاری شنیدند که اصحابش را نمی دیدند و یکی میگفت:

       ** مسح النبي جبینه و له بریق في الخدود **
                             **
ابواه من علیا قریش و جده خیر الجدود **

و دیگری میگفت:

  ** الا یاعین جودی فوق جدی فمن یبکی علی الشهداء بعدی **
               **
عـلی رهـط  تـقــودهـم الـمنایا الی متجـبـر بالـملک عـبدی **

 


۴ـ مرشاد: از وادی نخله به مرشاد رسیدند.زنان و مردان آن شهر به استقبال آمدند و با دیدن این قافله صدای ضجه و ناله آنها بلند شد و بیم آن رفت که بر قتله حمله کنند.

 


۵ـ حران: قافله اسراء به نزدیکی حران رسید. در بالای بلندی، منزل یک یهودی بود به نام یحیی حرائی، به استقبال ایشان آمد و تماشای سرها را میکرد که چشمش به سر مبارک سیدالشهداء(علیه السلام) افتاد. دید لبهای مبارکش می جنبد.پیش رفته گوش فرا داد، این کلام را شنید: « و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون »
یحیی از مشاهده این حال به شگفتی فرو رفته و پرسید این سر کیست؟ گفتند:
سر حسین بن علی(علیهماالسلام). پرسید مادرش کیست؟ گفتند: فاطمه(سلام الله علیها) دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم). یهودی گفت: اگر دین او برحق نبود این کرامت از او ظاهر نمیشد. یحیی اسلام آورد و عمامه دق مصری که در سر داشت از سر خود برداشت و قطعه قطعه کرد و به خواتین حرم محترم داد و جامه خزی که پوشیده بود به جهت امام زین العابدین(علیه السلام) فرستاد و با هزار درهم که صرف مایحتاج نمایند.

آنها که موکل سرها بودند بر او بانگ زدند که مغضوبین خلیفه را اعانت و حمایت می کنی؟ دور شو وگرنه تو را خواهیم کشت.یحیی با شمشیر از خود دفاع کرد. جنگ درگرفت و پنج تن از آنها را کشت و کشته شد. مقبره یحیی در دروازه حران معروف است به مقبره یحیی شهید و محل استجابت دعاست.

 


۶ـ
نصیبین:
چون قافله به نصیبین رسیدند، شمر(لعنة الله علیه) یک نفر را فرستاد تا امیر شهر را خبر کند و شهر را زینت کرده مهیای پذیرائی اسرای آل عصمت نمایند.امیر آن شهر نامش منصوربن الیاس بود.به استقبال قافله رفتند. چون لشکر کوفه و شام وارد شهر شدند، ناگهان برقی بجست و نیمه شهر را بسوخت و کلیه مردمی که در آن قسمت برق زده بودند سوختند. امیر قافله شرمگین و بیمناک از غضب خدا شده و بی درنگ حرکت کردند.

 


۷ـ حوزه فرمانداری سلیمان یا موصل: قافله اسراء را به شهر دیگری که نامش بر ما معلوم نیست بردند. رئیس این شهر سلیمان بن یوسف بود که او دو برادر داشت.یکی در جنگ صفین به دست حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) کشته شده بود و دیگری شریک حکومت این شهر بود.یک دروازه متعلق به سلیمان و یک دروازه متعلق به برادرش. سلیمان دستور داد سرهای بریده را از دروازه فرمانروائی او وارد کنند. همین امر سبب نزاع دو برادر شد و جنگ درگرفت و سلیمان در آن جنگ کشته شد و فتنه و غوغای عجیبی رخ داد که موجب توحش شمر و رفقایش(لعنة الله علیهم اجمعین) گردید،باز شتابان از آن شهر هم بیرون رفتند.

 


۸ـ حلب:
در نزدیکی حلب کوهی است و در دامنه کوه قریه ای بود که جمعیت آن یهودی بودند و در قلعه(حصاری) محکم زندگی میکردند و شغل آنها حریر بافی بود و مصنوع آنها و لباس آنها در حجاز و عراق و شام به لطافت شهرت داشت .در دامن کوه کوتوالی بود که نامش عزیز بن هارون و رئیس یهود بود.قافله را در دامن کوه که آب و علف فراوان داشت فرود آوردند.چون شب درآمد کنیزکی که نامش شیرین بود نزدیک اسراء آمد و یکی از خانمهای اسیر را شناخت که در سابق خدمتگذار او بود.کنیز که چشمش بر خانم افتاد و لباسهای مندرس و کهنه او را دید شروع کرد بگریستن.سبب گریه او را پرسیدند،گفت: فراموش نمیکنم که روزی حضرت امام حسین
(علیه السلام) در صورت شیرین نگریست و بطور مطایبه به شهربانو فرمود: شیرین عجب روی افروخته ای دارد. شهربانو به گمان آنکه امام در شیرین میلی کرده عرض کرد: یابن رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) من او را بتو بخشیدم. حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود:من در راه خدا او را آزاد کردم.شهربانو خلعت بسیار نفیسی به کنیزک پوشانید و او را مرخص کرد.حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) فرمودند:تو کنیزان بسیار آزاد کردی و هیچ یک را خلعت ندادی.عرض کرد آنها آزاد کرده من بودند و این آزاد کرده شماست.باید فرقی بین آزاد کرده من و آزاد کرده شما باشد.امام حسین(علیه السلام) شهربانو را دعا فرمود و شیرین هم در خدمت شهربانو بود تا هنگام رحلت و آن شب که به لباسهای کهنه،خانم های اسیر را دید،پریشان خاطر شد.اجازه گرفت،داخل ده شد تا آنچه اندوخته بود لباس خوب تهیه کند برای خانمها بیاورد.چون به حصار رسید در بسته بود،دق الباب کرد.عزیز رئیس قبیله پرسید:آیا شیرین هستی؟ گفت:آری؛ نام مرا از کجا دانستی؟

عزیز گفت: من در خواب موسی و هارون
(علیهماالسلام) را دیدم سر و پای برهنه،با دیده های گریان.مصیبت زده بودند.سلام کردم، پرسیدم شما را چه شده چنین پریشان هستید؟ گفتند: حسین(علیه السلام) پسر دختر پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را کشته اند و سر او را با اهل بیتش به شام می برند و امشب در دامن کوه منزل کرده اند.

عزیز گفت: پرسیدم از موسی
(علیه السلام) مگر شما به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) و پیغمبریش عقیده دارید؟ گفت: آری او پیغمبر بحق است و خداوند از همه ما درباره او میثاق گرفته و ما همه به او ایمان داریم و هر کس از او اعراض کند ما از او بیزاریم. من گفتم نشانی بمن بنما تا یقین کنم. فرمود: اکنون برو پشت در قلعه،کنیزکی بنام شیرین وارد میشود او آزاد کرده حضرت امام حسین(علیه السلام) است.از او پذیرائی کن و به اتفاق او نزد سر مقدس حسین(علیه السلام) برو و سلام ما را به او برسان و اسلام اختیار کن.این بگفت و از نظر ما غائب شد. آمدم پشت در که تو در زدی.شیرین لباس و خوراک و عطریات برداشت و عزیز هم هزار درهم به موکلان داد که مانع پذیرائی شیرین نشوند تا خدمتی به اهل بیت(علیهم السلام) نمایند.عزیز خود دو هزار دینار خدمت حضرت سیدالساجدین(علیه السلام) برد و بدست آن حضرت بشرف اسلام مشرف گردید و از آنجا به پیشگاه سر مقدس حضرت سید الشهداء(علیه السلام) آمد و گفت: « السلام علیک یابن رسول الله » گواهی میدهم که جد تو رسولخدا و خاتم پیغمبران بود و حضرت موسی و هارون بشما سلام رسانیده اند.

سر مقدس حضرت امام حسین(علیه السلام) با کمال صراحت لهجه آواز داد که سلام خدا بر ایشان باد.عزیز عرضکرد: ای آقای بزرگ شهید، میخواهم مرا شفاعت کنی و نزد جدت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) از من راضی باش.پاسخ شنید: که چون مسلمان شدی خدا و رسول از تو خشنود شدند و چون در حق اهل بیت من نیکی کردی جد و پدر و مادرم از تو راضی گردیدند و چون سلام آن دو پیغمبر را به ما رسانیدی من از تو خشنود شدم.آنگاه حضرت سیدالساجدین(علیه السلام) عقد شیرین را به عزیز بست و تمام اهل قلعه مسلمان شدند.(۱)

                                                                                        ادامه .......  


(۱) کتاب شهید کربلاء، ص۳۱۷-۳۲۲.        

   

+ 9:45 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)