تبليغاتX
*** یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) ***
*** یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) ***
جمعه دوازدهم اسفند 1384
«اهلبیت شهید کربلاءازکوفه تاشام(۲)»

   

   ** امشب به دامن من ... خـورشـیـد آرمـیـده **
                               ** یا مـاه آسـمـان هـا ... در کـلبـه ام دمـیـده **

     ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** دخـتر هـمیشه جایش ... آغـوش گـرم باباست **
                           ** کس روی دست دختر ... رأس پـــدر، نــدیـــده **

     ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** از دل چـــراغ گــیــرم ... از اشــک ،گـل فشانم **
                          ** از زلف،مشک ریزم ... بــابــا ز ره، رســـیــده **

     ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** از بس که چون بزرگان ... بـــار  فــــراق ، بــــردم **
                     ** در ســـن خــردســالـــی ... ســـرو قــــدم خــمــیـــده **

     ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** بابا چه شد که امشب ... با سر زدی به ما سر **
                         ** جـسمت کـدام نـقـطــه ... در خاک و خون تپیده **

          ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** داغـم به دل نـشسته ... آهـم ز سـر، گـذشته **
                           ** چشمم به راه، مانده ... اشکم به رخ چکیده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** از بـس پـیـاده رفـتـم ... پــایـم ز راه مــانـده **
                           ** از بس گرسنه خفتم ... رنــگم ز رخ پـریـده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** تو رفـع تشنگی کن ... از اشــک دیده مـن **
                           ** من بوسه ای ستانم ... از حــنـجـر بــریــده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** انگشــت های عــمّـه ... بگرفته نقش گل زخم **
                       ** از بس نشسته و خار ... از پــای مــن کشـیده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** هم کتف من سیاه است ... هم روی من کبود است **
                  ** هم فـرق مـن شکـسـته ... هــم گــوش مـن دریـده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **


   ** جسـمم رود شـبـانه ... در خـاک، مـخفـیانه **
                         ** یادآورد ز زهراء(س) ... دفــن مـنه شــهـیده **

    ** مَنِ الَّذي أیتَمَني **
 

 

« خط سیر اهل بیت شهید کربلاء از کوفه تا شام(۲) »

۹ـ دیر نصرانی: قافله از آنجا حرکت کرد و به طرف دیر پیش رفت.ابو سعید شامی با فرماندهان قافله رفیق بود، او روایت کرده که روزی در سفر شام به دیر رسیدم.قافله در میان بیابان فرود آمد، نصاری مطلع شدند و ضمناً خبری به شمر(لعنة الله علیه) دادند که نصر حزامی لشکری فراهم کرده و میخواهد نصف شب بر آنها شبیخون زند و سرهای بریده را بگیرد.در میان رؤسای لشکر اضطرابی عظیم رخ داد و پس از تبادل افکار قرار شد شب را در دیر پناه ببرند.شمر(لعنة الله علیه) و یارانش آمدند نزدیک دیر کشیش بزرگ آمد بر فراز دیوار و گفت: چه میخواهید؟ شمر(لعنة الله علیه) گفت: ما از لشکر ابن زیاد(لعنة الله علیهما) هستیم و از عراق به شام میرویم.کشیش پرسید برای چه کار میروید؟ شمر(لعنة الله علیه) گفت: شخصی بر یزید(لعنة الله علیه) خروج کرده بود، یزید(لعنة الله علیه) لشکری جرار بر او تاخت و او را کشتند و سرهای او و اصحابش را با اسرای حرمش نزد یزید(لعنة الله علیه) میبریم.کشیش گفت: سرها را ببینم. نیزه دارها سرها را نزدیک دیوار بلند کردند. چشم کشیش بر سر مقدس و منور حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) افتاد، دید نوری از آن ساطع است و روشنی مخصوصی از آن لامع است، از پرتو انوار آن هیبتی بر دل کشیش افتاد و گفت: این دیر کفایت شما را نمیکند، سرها و اسیران را داخل دیر نمایید و خودتان پشت دیوار بمانید و کشیک بکشید که مبادا دشمن بر شما حمله کند و اگر حمله کردند بتوانید با فراقت دفاع کنید و نگران اسراء و سرها نباشید.شمر(لعنة الله علیه) این نظریه را پسندید.سرها را در صندوق نهادند و قفل کردند و سر مبارک حضرت امام حسین(علیه السلام) را در صندوق مخصوصی با اسراء و علیل و بیمار داخل دیر کردند و خود بیرون زیستند.

کشیش بزرگ، اسراء را در محل مناسب جای داد و سرها را در اتاق مخصوصی نهاد و شبانه که به آن سرکشی می کرد دید نوری از سر مبارک حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) پرتو افکن است و به آسمان بالا میرود.ناگهان دید تختی از نور فرود آمد و سقف اتاق شکافته شد و یک خانم مجلله ای در وسط آن تخت نشسته و شخصی فریاد کشید « طرقوا طرقوا رؤسکم ولا تنظروا » راه دهید و سر خود را پایین افکنید. گوید چون خوب نگریستم حوا مادر آدمیان و هاجر زن ابراهیم مادر اسماعیل و راحیل مادر یوسف و مادر موسی و آسیه زن فرعون و مریم دختر عمران که مادر عیسی و زنان پیغمبر آخرالزمان همه فرود آمدند و سرها را از صندوق بیرون آورده، در برگرفته به سینه چسبانیده و میبوسیدند و میگریستند و زیارت می کردند و به جای خود میگذاشتند.

ناگاه شنیدم غلغله و شورشی برپا شد و تختی نورانی آمد، گفتند همه چشم برنهید که شفیعه محشر می آید.من بر خود لرزیدم و بی هوش شدم، کسی را نمی دیدم اما میشنیدم در میان غوغا و خروش یکی میگوید: السلام علیک ای مظلوم مادر ، ای شهید مادر ، ای غریب مادر ، ای نور دیدۀ من ، ای سرور سینه من ، مادر به فدایت ، غم مخور که داد تو را از کشندگان تو خواهم گرفت.پس از آنکه به هوش آمدم کسی را ندیدم.

پیر راهب خود را تطهیر کرده و معطر نمود و داخل اتاق شد و قفل صندوق را شکست. سر مقدس و منور حضرت امام حسین(علیه السلام) را بیرون آورده و با کافور و مشک و زعفران شست و در کمال احترام او را به طرف قبله ای که عبادت می کرد گذارده و با کمال ادب در مقابل او ایستاد و عرض کرد: ای سر سروران عالم و ای مهتر بهترین اولاد آدم ، همین قدر میدانم تو از آن جماعتی که خداوند در تورات و انجیل وصف کرده ولی به حق خداوندی که تو را این قدر و منزلت داده که محرمان انجمن قدس ربوبی به زیارت تو می آیند با من تکلم کن و به زبان خود بگو کیستی؟ سر مقدس و منور حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) به سخن آمد و فرمود: « انا المظلوم و انا المغموم و انا المهموم و انا المقتول بسیف الجفا انا المذبوح من القفا » پیر راهب گفت: جانم به فدایت از این روشن تر بیان کن.ای سر حسب و نسب خود را بگو؟ سر بریده با کمال فصاحت بلند فرمود: « انا ابن محمد المصطفی(صلی الله علیه و آله وسلم) انا ابن علی المرتضی(علیه السلام) انا ابن فاطمة الزهراء(علیها السلام) انا الحسین الشهید المظلوم بکربلاء » پدر روحانی سالخوردۀ کلیسا، فریاد و فغان بلند کرد و سر را برداشت و بوسید و به صورت خود گذاشت و عرض کرد:صورت از صورت برندارم تا بفرمایی فردای قیامت شفیع تو خواهم بود.از سر صدایی شنید که فرمود به دین اسلام درآی تا تو را شفاعت کنم.راهب گفت: « اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله »

پیر روحانی شاگردان مکتب کلیسا را جمع کرد و داستان و ماجرای خود را از سر شب تا صبح در میان نهاد و گفت: سعادت در این خانواده است.آن هفتاد نفر همه به اسلام گرویدند و در مصیبت وارده بر حضرت امام حسین(علیه السلام) گریستند و با لباس عزا خدمت امام زین العابدین(علیه السلام) رفتند. ناقوس ها را شکستند و به دست آنحضرت همه مسلمان شدند و اجازه خواستند که آن قوم قتال را بکشند و با آنها جنگ کنند.حضرت امام سجاد(علیه السلام) اجازه نداد و فرمود: خداوند جبار منتقم است و انتقام از آنها خواهد کشید.

 

 

۱۰ـ عسقلان: شمر و رفقایش(لعنة الله علیهم اجمعین) شب در پای دیوار خفتند و صبح سرها و اسراء را گرفته به طرف عسقلان کوچ کردند.امیر آن شهر یعقوب عسقلانی بود که در جنگ کربلاء حاضر بود و امارت این شهر جایزۀ او بود.دستور داد شهر آیین بستند و اسباب لهو و طرب بیرون شهر فرستاد و اعیان همکار او در غرفه های مخصوص نشسته سر مست باده و جام و ساغر و ساقی بودند که سرهای بریده را وارد کردند به هم مبارکباد گفتند.

تاجری به نام زریر خزاعی از اتفاق در بازار ایستاده بود دید مردم به هم مبارکباد میگویند و مسرور و شادمانند. گفت چه خبر است که بازار را آیین بستید؟ گفتند: شخصی در عراق بر یزید(لعنة الله علیه) خروج کرده بود، ابن زیاد(لعنة الله علیه) لشکری جرار فرستاد او را کشتند و سرهای او را با اسرایش امروز وارد این شهر میکنند که به شام برند.زریر خزاعی پرسید: مسلمان بود یا کافر؟ گفتند از بزرگان اهل اسلامند.پرسید: سبب خروجش چه بود؟ گفتند: مدعی بود که من فرزند رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم) هستم و سزاوارتر به خلافت از یزید(لعنة الله علیه) میباشم.پرسید: پدر و مادرش که بود؟ گفتند: نامش حسین(علیه السلام)، برادرش حسن(علیه السلام)، مادرش فاطمه(علیها السلام) و پدرش علی(علیه السلام) و جدش محمد رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم).زریر چون این سخن شنید بر خود بلرزید و دنیا در چشمش تیره و تار شد.شتابان آمد تا خود را به اسراء رسانید، چون چشمش به علی بن الحسین(علیهما السلام) افتاد سخت با صدای بلند به گریه افتاد.امام سجاد(علیه السلام) فرمود: ای مرد چرا گریه میکنی؟ مگر نمی بینی اهل این شهر همه در شادی هستند؟ زریر گفت: ای مولای من ، من تاجری هستم غریب امروز به این شهر رسیدم.کاش قدمهای من خشک شده بود و دیدگان من کور گشته بود و شما را بدین حال نمی دیدم.آنگاه امام سجاد(علیه السلام) فرمود: مثل اینکه بوی محبت ما از تو می آید.عرض کرد: مرا خدمتی فرما که انجام دهم و به قدرت قوه خود جانفشانی کنم.

امام چهارم حضرت زین العابدین(علیه السلام) فرمود: اگر بتوانی برو نزد آنکه سر پدرم را بر نیزه در دست دارد، او را تطمیع کن که سرها را از میان اسراء بیرون ببرد تا مردم متوجه سرها شده، به زنان آل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) کمتر نظر افکنند.
زریر رفت نزدیک آن نیزه دار و پنجاه اشرفی به او داد که سر را پیش قافله ببرد.آن بدکیش پول را گرفته و سر را بیرون برد.زریر باز آمد حضور امام سجاد
(علیه السلام) و بر ای آن حضرت عمامه آورد.ناگهان صدای غوغایی بلند شد، معلوم شد، شمر(لعنة الله علیه) صدای هلهله و شادی بلند کرده و مردم آن شهر با او همکاری میکنند.زریر نزدیک او رفت آب دهان به صورتش انداخت.گفت از خدا شرم نمیکنی که سر پسر پیغمبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را به نیزه زدی و حرم او را اسیر کردی و چنین شادی میکنی؟ سخت او را دشنام داد.شمر(لعنة الله علیه) گفت: او را بگیرید، بکشید.زریر را دستگیر کرده آنقدر او را زدند که بیهوش افتاد.به گمان اینکه مرده از بالین او رفتند.تا نیمه شب زریر به هوش آمد و برخاست و خود را به مسجدی که مشهد سلیمان پیغمبر(علیه السلام) است رسانید و آنجا جماعتی را دید از دوستان آل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) سرها برهنه کردند و به گریه و زاری، عزاداری میکنند.

 

 

۱۱ـ بعلبک: قافله اسراء از عسقلان به بعلبک پیش رفتند و چون شمر(لعنة الله علیه) بنا بر معهود قبل از ورود مردم را آگاه ساخته بود پیر و جوان با ساز نقاره و طبل زنان و شادی کنان به استقبال بیرون آمدند. پرچم ها را بلند کرده در سایه آن می رقصیدند و به تماشای اسیران خاندان رسالت مشغول شدند تا شش فرسخ استقبال کردند. حضرت ام کلثوم(علیها السلام) چون جمعیت و شادیشان را بدین میزان دید دلش به درد آمد و فرمود: خداوند جمعیت شما را به تفرقه اندازد و کسی را بر شما مسلط کند که همه شما را به قتل برساند.

بدین ترتیب اسراء را به شام وارد کردند. (۱)


(۱) کتاب شهید کربلاء، ص۳۲۲-۳۲۷ .

 

+ 21:30 توسط کنیزان حضرت زهراء(س)